Tuesday, April 7, 2009

این بحث هایی که حول اکران درباره الی پیش اومده، آدمو میترسونه!! خوف اینو دارم که مبادا تاریخ تکرار بشه
هنوز سوم مرداد هشتاد و شش از یادم نرفته! شما هم یادتونه؟؟
اون سال هم عید اخراجی ها اکران شد، یادتونه که!!0
.
همون روزهایی که نگذاشتن علی تو سینماها سنتور بزنه!! گفتن علی مطربه! سینما جای مطرب جماعت نیست! سینما یه مکان فرهنگیه! علی معتاده! حرف زشت میزنه، ناسزا میگه، بلا نسبت شما فحش میده!!! ما هم گفتیم لابد!! گذشت و گذشت تا شد بهمن ماه، تو یکی از همون روزهای سرد علی سنتوری که دیگه از دیدنش ناامید شده بودیم پیداش شد! طفلک افتاده بود دست نامردا!! ما هم نه بخاطر اون که بخاطرخودمون در رو بروش باز کردیم. اینجوری علی توی خیلی از خونه های ایرانی سنتورشو کوک کرد و شروع کرد به زدن
.
اخراجی ها میلیاردی فروخت. می دونیم!! اما تو اون روزهایی که علی نبود. . .0
.
و امسال
درباره الی نوبت نمایش گرفت اما به پرده نرسید. اخراجی ها( ی دو) رفتن تو سینماها!! غوغایی راه انداختن. بکوب بکوبی که بیا و ببین! میزدن و میرقصیدن چه جور!! اما مطرب بازی نبودا!! حرکت فرهنگی بود!! فحش و ناسزا و بحث ناموس این و اونم نبود!! همه اش فرهنگ سازی بود برای جوونای این مرز و بوم!!0
حالا میگن تابستون . . . "الی" بالاخره میرسه به اون پرده ی نقره ای که دلش میخواد. اما من دیگه چشمهام ترسیده. . .0

Thursday, February 12, 2009

...آن نیز گذشت

جشنواره امسال هم گذشت. تموم شد. از همین الان باید برای سال آینده آماده بشیم. کسی نمی دونه که سال بعد، هر کدوم از ما کجاییم و چه کار می کنیم. صحبت از یک ساله، یک سال ... . قریب 365 روز. توی تک تک ساعتهای این روزها یه اتفاق، یه پله منتطرمونه. بیایید ازهمین الان چشمامونو باز کنیم، باز باز تا پله ها رو ببینیم. مبادا بی حواسی کنیم و بجای بالا رفتن، پامونو پایین بذاریم.0
سالی که پیش رو داریم جزیره نا شناخته ایه که کشتی کوچولومون داره می بیندش! شاید بعنوان صنعتگر نمونه ازمون تقدیر کنن. شاید کار آفرین برتر بشیم. شاید پشت سرمون وقتی راه میریم، بگن: حیف... . شاید گوشه دیوار کلاس جزیره یه پامون به دیوار و دست هامون به آسمون باشه! شاید فجر 88 اسم یکی از ما رو صدا کنن تا بریم روی سن. شاید تو سرمای بهمن سیمرغ به خونه مون پر بکشه. شاید... .0

.

!به امید 365 روز پر از تصویر متحرک برای همه مون

چنین باد

.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
فرصت دیدن همه فیلمهایی که بهتر بود ببینم، نداشتم! اما اونهایی که هوس دیدنشونو داشتم، دیدم. با مجال کم بهترین کار اینه که آدم به سراغ کارگردان هایی بره که می دونه توی معامله با اونها سوخت محاله!!!0
:اردوی سینمایی من در دهه فجر به این شرحه

زادبوم -
آرام، آرام، آرام
و
برای من دوست داشتنی

ابوالحسن داوودی برای من خیلی محترمه. استاد انتظامی - کسی که بدون در نظر گرفتن رسم جامعه که حکم خطاب هر موی سپیدی رو با این عنوان صادر می کنه، باید استاد خوانده بشه - که دیدن هنرش یک دانشگاهه برای هر مثل منی! رویا تیموریان و مسعود رایگان که کارشونو به معنای واقعی بلدن و بهرام رادان که می شه با جرات هرچه تمامتر روی هوشش قسم خورد
.
همیشه بهترین تحلیل ها رو از نقشها و وضعیت اونها توی فیلم از میون کلام بازیگرها پیدا می کنم، بازیگرها هستن که عصاره تمام تحلیلهای درست و سنجیده پیششونه! اینبار جملاتی از بهرام رادان برایم جالب بود. جملاتی در وصف تفاوتی که با وجود اشتراک در کوتاهی دو نقش، بین حضورش در کنعان و زادبوم هست؛ اینکه در اولی او میره،میاد، میره،میاد!! ولی در دومی اوست که تمام مدت سایه اش بر سر ماجرا احساس میشه و هموست که تماشاگر رو از سالن بیرون میبره!0

سوپراستار -
همیشه قرار بر این نیست که محاسبات آدم جواب بده. محاسبات من برای این فیلم هم از دایره جواب بده ها (!!) خارجه! ذهنیت مثبتی که داشتم، تماما" بر هم ریخت. از سازنده زن زیادی، واکنش 5ام، دو زن و حتی آتش بس انتظار این سوپر استار رو نداشتم. از یک بازیگر هم انتظار معرفی خود و همکارانش رو در این هیئت کریه نداشتم.0
.
این فیلم رو بهمراه یکی از دوستان دیدم. در راه برگشت من ساکت بودم و غرق در افکارم. اما با جمله ای هوشیار شدم. جمله تلخ بی رحم بگونه ای بود که گویی صاحبش در ابتدای تیتراژ چنین خونده
based on a true story
.
چرا مردم هنوز سینماگران رو دائم الخمر و تریاکی و زنباره می انگارن ؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!0
تردید -
اولین فیلم واروژ کریم مسیحی رو در همین یکی دو سال اخیر دیدم. من و پرده آخر تقریبا" هم سن و سالیم! و من این دوست حرفه ای هم سنم رو خیلی دوست دارم. همین مثبت ترین پیشینه ذهنی بود که مرا به دیدن تردید می خواند و من در این امر بی تردید بودم!!0
در تمام ثانیه های فیلم موسیقی جاری بود، در آن دنبال بازیهای کودکانه، در آن پایین آمدن های با شیطنت از پله!!0
سایه شکسپیر چه هوشمندانه در پلان پلان هملت امروزی اش بود و بود! و چه قدر راحت و صمیمی تئاتر جلوی دوربین می آمد! و نمایش غلو چه روان در کسوت عادت ظاهر می شد

بی پولی -
بوتیک حمید نعمت ا... به آن اندازه خوب بود که سببی باشه برای دیدن بی پولی! بوتیک تنها فیلمی بود که اجازه میداد رضا گلزار رو بازیگر خطاب کنیم!!0
بعد از دیدن فیلم حکم جایگاه لیلا حاتمی توی ذهن من جابجا شد! و بعد از دیدن بی پولی دوباره جایگاهش جابجا شد، اینبار در مسیر معکوس!! صدها بار برایم دوست داشتنی تر شد

Saturday, December 13, 2008


طی سال گذشته و سالی پیش از اون اتفاق جالبی افتاد، هالیوودی ها که گویی از نشون دادن ویلا ها و قصرها، لباس های سفارشی و زینت آلات و هر آنچه که پیش از این به معرض دید قرار می دادن خسته شده بودن، تصمیم گرفتن تا چیز دیگری رو نشون بدن. چیزی که حتی نشریات وطنی شان هم از اون زیر عنوانی سخره برانگیز یاد می کردن:0

Pregnancy Race
و چقدراین اتفاق ملال آوره
.
و بتازگی در بین سینما گران ما هم مسابقه براه افتاده البته نه مشابه رقابت بالا ولی به همان شدت ناراحت کننده! مدتیست که عده ای از دوستان با پندار اینکه یکی از بهترین راه های ابراز وجود و احساس، نوشتنه، دست به قلم می برن، با مجله ها همکاری می کنن با عناوین مختلف مانند: دبیر بخش آزاد، دبیر ستاره های سینما و موسیقی، مشاور هنری و . . .0
دوستان دیگری هم در رابطه با سایر هنرها دست بکار شده اند مثل طراحی لباس و . . .(خودتون بهتر از من هزاران نفرو سراغ دارید که فعالیت هایشان قابل مضاف شدن به این لیست باشه)0
البته عده دیگری هم هستن که به معنای واقعی کلمه از هر انگشتشان یک هنر میباره! و چقدر لذت داره دیدن و خوندن آثارشون! عده ای که اگه عکس بگیرن دیدنیه، قلم رقصانی کنن دیدنیه، کار حجم کنن دیدنیه!!! 0
.
در این بین دوستانی هم هستن که نام طرفدار را یدک می کشن بی آنکه لحظه ای بدان فکر کنند! طرف دار . . . 0
کاش می توانستیم فرق بین هوادارن و جماعت هوراکش را برای خودمون دیکته کنیم!!0
.
و ای کاش ما ایرانی ها تنها دست به اجرای کارهایی می زدیم که واقعا" بلدیم! این کار در وهله اول احترام به خودمونه و بعد دیگران!!0
.
نوشته بالا صرفا" به دلیل احترامیست که من برای کاغذ سفید و قلم قائلم و اعتقاد راسخی که به این جمله دارم( از بیهقی) : سخنی نرانم که آن به تعصبی و تزیّدی کشد و خوانندگان این تصنیف گویند شرم باد این پیر را بلکه آن گویم که تا خوانندگان با من اندر این موافقت کنند و طعنی نزنند
.
.
.
.
.
این پست رو چند روز پیش نوشتم اما برای مدت کوتاهی گذاشتمش تو آب نمک. و امروز دوباره به این فکر افتادم که بیام و دستی به سر و روش بکشمو بعد هم روانه انظارش کنم. حیفم اومد که بدون ابراز احساسی که چند روزه بهش دچارم به دید عموم قرار بگیره
.
من برنامه های تلویزیون رو نگاه نمی کنم به این معنی که یا به قصد پخش سی دی وامثاله به سراغش میرم و یا اخبار! چند روزیه که صبح ها وقتی از خواب بیدار می شم روشنش می کنم و بی فوت وقت می زنم شبکه خبر! و خواب چنان از سرم می پره که از فرط پرشش سر درد می گیرم
.
ما آدمیم. انسانیم. می تونیم فکر کنیم. می تونیم حرف بزنیم و به این می بالیم که با حیوونایی که هیچ ادعایی از آدمیت ندارن فرق می کنیم
اما همون موجوداتی که ما مدعیان همه جور حقوق! از نوع بشر و غیره رامشون می کنیم این مساله براشون حل شده است که نباید همنوع کشی کرد! و این واقعا" برای ما موجودات نوع بشر شرم آوره که بعد از سالیانی که از تولد ما از پدر و مادر مشترکمون می گذره هنوز یاد نگرفته ایم که می توانیم با هم حرف بزنیم
.
.
به امید روزی که فرشته های کوچکی که به دنیا میاریم بوی خون و باروتو نشناسن
چنین باد

Friday, November 7, 2008


وبلاگ به روز می شود!! پیش از اینکه به سراغ قسمت اصلی نوشته برم، یه سوال از حضورتون دارم! تو این مدت که وبلاگ تعطیل موقت بود، فرصتی پیش اومد تا به پست های قبلیم سر بزنم، بخونمشون و به نحوی کارنامه خودمو مرور کنم! چیزی توی پست های اخیرم بود که کمی آزارم داد!! احساس کردم که کمی از این شاخه به اون شاخه می پرم!!! لطفا" بهم بگید واقعا" همینطوره؟؟ و آیا این برای شما هم آزاردهنده است؟؟؟
همین الان هم می خوام از شاخه بالایی به یه شاخه جدید بپرم!! عفو بفرمایید!!!0
.
.

.
.
.
.
.

کنعان؛ فیلمی که تا دقایقی پس از دوی بامداد یکی از روزهای بهمن سال گذشته، به تماشایش نشستم و واقعا" لذت بردم
چند هفته پیش دوباره دیدمش! باز هم دوست داشتنی بود
.

دوست داشتمش از تیتراژ آغازی تا پایانی، تیتراژی که نوید فیلمی رو پر ازمکث و سکوت سراسر معنا می داد! از آن خط خاص نوشته ها و موسیقی آرام و بسیار آرام همراه آن تا جمله ی "بمانم؟؟" از زبان مینا. موسیقی کریستف رضاعی چه خوب شروعی بود برای کنعان و چه خوب نوایی بود برای تامل ما در کنار مینا و مرتضی.0
و آن عشق سرکوب شده علی رضوان!! علی رضوان که نقشی داشت با عرضی به بلندای طول باقی نقشها! درویشی که پاسخ بلند پروازی های هم کلاسی اش را نداشت و از دستش داد!!0
.
نوشته پایین اشاره به نشانه های همان عشق سرکوب شده دارد، اشاراتی بسیار ظریف و خواندنی: 0

سینمای ما- محمدحسن شهسواری(به نقل از خوابگرد): ... آن چه اتفاقا از کنعان من را سر ذوق آورد آن چیزهایی بود که پنهان شده بود و ظریف‌ترین‌شان علاقه‌ی پیشین و حتی کنونیِ علی (بهرام رادان) و مینا (ترانه علیدوستی) به هم بود که هیچ وقت گفته نمی‌شود ولی هست. در جایی علی به مینا می‌گوید: «همه عوض شده‌اند، چه کسی را دیدی که در ۱۰ سال عوض نشده باشد.» مینا با حسرت در جوابش می‌گوید: «تو». در جایی هم می‌بینیم مینا که کلید یدک خانه‌ی علی را دارد به خانه‌ی او می‌رود و اندکی میان گلدان‌های او می‌نشیند. وقتی هم در ماشین، علی برای خواهر مینا، آذر (افسانه بایگان)، می‌گوید از همان زمانی که مینا و مرتضی (محمدرضا فروتن)، ازدواج کرده‌اند او هم درس را رها کرده، می‌فهمیم بعد از این واقعه آن قدر داغان شده که دیگر نتوانسته ادامه دهد. اما زیباترین اشاره به این عشق، آن جمله‌ی علی به مرتضی در رستوران است. مرتضی از علی می‌پرسد: «به نظر تو مینا چشه؟» علی می‌گوید: «آن وقتی که می‌خواستی باهاش ازدواج کنی، از من پرسیدی نظرت درباره‌ی مینا چیه، به‌ات گفتم اون خیلی بلند‌پروازه.» مرتضی و بیننده، اول فکر می‌کنند منظور علی حالای میناست که می‌خواهد مرتضی را رها کند و برای ادامه تحصیل به کانادا برود. اما وقتی عاشقیت آن‌ها در گذشته و حال، برملا می‌شود، وقتی فیلم ته‌نشین می‌شود، می‌فهمیم منظور او همان موقع‌‌هاست که مینا، میان علی که دانشجویی مثل خودش بوده و مرتضی که استادی از فرنگ برگشته، مرتضی را انتخاب کرده است...0
.
و
در شماره این ماه مجله فیلم، ترانه علیدوستی متنی نوشته؛ به معنای واقعی کلمه خواندنی!! نیمه شب مشغول خواندنش بودم، وقتی تمام شد ، از صمیم قلب می خواستم تمام نشود!!! پیشنهاد می کنم از دستش ندهید!0

Friday, September 19, 2008

...در این وانفسا



امسالِ تحصیلی کمی سرم شلوغ تره! برای همین به راحتی گذشته نمی تونم فکرم رو متمرکز کنم تا قلمم به سازی که می زنم برقصه، چون ساز زدن من در وهله اول تمر کز می خواد و سیاه مشق کردن و . . .. سینمای تاریک ولی امنِ من شاید یه کم دیر به دیر ولی حتما" به روز می شه!!!0
جمله ی مقابل رو برای کارگران مشغول کار می نویسم: واقعا" از پیوستن به شما خوشحال می شم، اما به دلیل مذکور نمی تونم پای ثابت باشم، جامو برام نگه دارید که در آینده ای نه چندان دور بهتون ملحق خواهم شد!!!0
.
ما پوستمون نسبت به داوری های عادلانه( بخوانید نا عادلانه ) کلفت شده!! پاول نیومن هم تا جایی که من می دونم قریب ده بار کاندیدای اسکار شد و فقط یکبار برنده( البته راجع به عدل و ظلم داوری های اسکار چیزی نمی دونم!) . اینکه این حرفها رو برای چی دارم می زنم و برای کی، فکر کنم همه می دونن! پس از ذکرمجددش( که در این روزهای پس از جشن خانه ی سینما بارها یاد شده ) خودداری می کنم!0
.
توی مجله زندگی ایده آل این گفته ی پوریا پور سرخ که برای بازیگری معلم خصوصی داره برام خیلی جالب بود. اون موقع بود که فکر کردم( مطابق اینکه دبیران خصوصی تضمینی هستند) حتما" زین پس پورسرخی می بینم که از پورسرخ روز سوم و وفا بهتره ( به نظر من پیش از این گاهی واقعا" ستودنی بود). ولی می خوام اینوبگم که آنچنان که انتظار داشتم نیست!0
.
اگر نوشته های قبلی من رو خونده باشید حتما" با چراگویی های من به بعضی فیلم ها و کارها آشنایید. اینبارهم می خوام به سریال مرگ تدریجی یک رویا چرا بگم!0
چرا داستان به یکباره از داستانی ملموس و باورپذیر به داستانی تخیلی بدل شد؟
چرا منطق در سیر قصه به کلی از بین رفت؟
چرا اتفاقاتی افتاد که هریک ناقض ماوقع ثانیه ای پیش از خود بود؟
چرا مادری که حاضر شد با دوستان خود به سفری طولانی به شهری شمالی بره، آنقدر دلتنگ بچه اش می شه که او رو می دزده؟ و چرا همین مادر که به ناگه مهر مادری در دلش از نو زنده شده بچه تب دار خود رو رها می کنه و پایش به کنفرانس مطبوعاتی کشیده میشه؟
چرا؟
.
.
.
.
می خوام ازتون دعوت کنم تا مطلبی رو از یکی از دوستای خوب من که تازه پیداش کردم، بخونید. به نظر من که خوب و روونه!0

یادمه یه بار تو خونه ی ما مشغول گفت و گو با پسر عمه ام و بابام و دو سه نفر دیگه بودیم! البته تنها مونث جمع من بودم و به تنهایی داشتم از نظرم دفاع می کردم، دفاعی جانانه، البته مساله فمنیسم آبکی نبود!! بعد از دقایقی از طرف همین جمع گفته شد که ببینید که از میون بانوان کسی داره با ما حرف می زنه که سنی نداره! گویی طلایه دار سپاهی بی عقبه بودم، طلایه داری که به خاطر کم سن و سالیش نسبت به سایرین، در ان بحث جدی گرفته نشد.0
.

عنوان این مطلب، عینا" عنوان متنیست به قلم کیومرث پوراحمد در شماره سیصد و پنجاه و شش ماهنامه ی فیلم



Thursday, September 4, 2008

!ای روزگار



رفته بودیم سینما، فیلم ریسمان باز (نمی دونم چرا دلم می خواد اسم این فیلمو مثل باد بادک باز بخونم یعنی بدون کسره ی بین دو کلمه!) خلاصه، سینما خالی بود. یعنی سر جمع هشت نفر بودیم!! 0
تنها چیزی هم که می خوام راجع بهش بگم اینه: یه فیلم جالب!! همین
.
روز شنبه هفته ی گذشته توی سینما تک موزه هنرهای معاصر برای بزرگداشت خسرو شکیبایی برنامه ای -با حضور نیما حسنی نسب و امیر قادری و من!!- از این قرار برگزار شد: نمایش دو فیلم ازاو و جلسه ای با عنوان نقد و البته مختوم به بحث هایی متمایل به زرد از سوی تماشا گران!! 0
.
یکی از اصولی که من تو زندگیم پیروشون هستم اینه که: جایی حاضر شو که یا چیزی ازش یاد بگیری یا چیزی یاد بدی( وگرنه رسما" اتلاف وقته!!! ) اینه که از این نشست هم با دست پر اومدم بیرون.0
تو این جلسه هم جدا از بعضی حرف ها، حرفهای خوبی زده شد، مثلا" ( کلیه جملاتی که می نویسم نقل به مضمون هستن) 0
اینکه خسرو شکیبایی مثل یه حایل، مثل یه مرزه بین قبل از تولدش بعنوان یه بازیگر و پس از اون.0
اینکه کسی بوده که از زبان بدنش استفاده می کرده و بدنش ابزاری برای کارش بوده ( و به نظر من نمونه بارز کسی که زبان بدنش رو به معنای واقعی کلمه بلده در حال حاضر حامد بهداده)0
اینکه کسی بوده که از ضعف و ناتوانیش( چه ضعف های بیانی و چه مشکلات ناشی از بیماری) استفاده کرده، مثلا" برای نقش عمورحیم
و دیگه اینکه بالاخره هرکسی اشتباهاتی می کنه حتی اگه شکیبایی باشه.0

.

.

.

.

.

به گل شیفته فراهانی هم که باید دمت گرم بگیم. من که بی صبرانه منتظر مجموعه دروغ ها هستم
محمدرضا شرف الدين- مدير عامل انجمن سينماي انقلاب و دفاع مقدس - درباره موضوع بازيگري هنرپيشه هاي ايراني در فيلم هاي خارجي و هاليوود گفت: اين نشان دهنده توانايي بازيگران ايراني است . فعاليت بازيگران ايراني در خارج از كشور تا زماني كه به هويت ملي و ايراني و فرهنگ كشور توهين نشود بي اشكال است و زماني كه ما نتوانيم از ظرفيت بالقوه بازيگران خود استفاده كنيم حكم عقلي بر اين است كه آنها براي بروز استعدادهاي خود به كانالهاي ديگر مراجعه كنند و در مكتب ما نيز آمده است كه اگر جايي نتوانستي ابراز وجود كني، هجرت كن و اگر هنرنمايي در فيلم هاي خارجي همراه با حفظ شئونات فرهنگي باشد، قابل تقدير است. سينماي ايران قابليت جهاني شدن دارد و ما مديريت برنامه ريزي درست نداريم تا بتوانيم از هنرپيشه هاي خود استفاده كنيم.0

منبع خبر : ایلنا
.
راستی این فیلم حقیقت گمشده چی بود؟؟ نه جدا" چی بود؟ توی سینمای ما داره یه اتفاقی میفته اونم اینه که از بازیگرای کاربلد استفاده می کنن، می ذارنشون جلوی دوربین تا بازی کنن. مخاطب هم که حساسه فکر می کنه آه دارم یه فیلم قشنگ و احساسی می بینم، چه داستان و فیلم نامه قوی ای داره!!0
تازه دوربین سر دست هم حدی داره، نباید اونقدر باشه که سر من تماشاگر گیج بره!!! حالا گیریم موضوع جوریه که مثلا" باید استیصال شخصیت اصلی به من مخاطب هم منتقل شه!!0
تازه گاهی اوقات یه اتفاق دیگه هم میفته، بعضی از فیلمها با اینکه سیرشون کنده ولی حوصله آدمو سر نمی برن، اما واقعا" چند جای این فیلم دلم می خواست می زدمش جلو!! 0
.
فرزند خاک هم که شاهکار بود. صد بار هم که اینو بنویسم کمه! من یکی از اون آدمهایی بودم که فقط ابراهیم حاتمی کیا رو بعنوان راوی داستانی راجع به جنگ دوست داشتم و فقط کار های او برام ملموس بود، اما فرزند خاک واقعا" برام دوست داشتنیه
.
مینای شهر خاموشم که خوب بود بخصوص برای منی که قبلا" بم رفته بودم و تقریبا" اکثر عید ها و تابستونام توی بم و کرمان بوده. صابر ابرش هم که خیلی خوب بود!! از بازی صابر ابر که بگذریم یه حسن دیگه هم داره و اونم اینه که وقتی رو پرده می بینیش مثل یه پروتون می مونه و همین جوری به آدم انرژی مثبت می ده!!0

Saturday, August 16, 2008

؟

ای کاش من هم بمیرم. می پرسید چرا؟ چون آنوقت من هم بزرگترین و بهترین بازیگر عرصه خود می شوم. . . بکارهایم نگاه دوباره می شود، فیلم هایم خوراک یک هفته تلویزیون را تامین می کند و نمایشنامه های رادیویی ام بارها پخش می شود و شاید چند نفری شهامت انداختن عکسم را روی جلد مجله شان پیدا کنند( البته اگر بتوانند از پرتره های آنچنانی طاق و جفت صرف نطر کنند) . . . 0

در عرصه های مختلف فعالیت های " درخشان " مرا با بوق و کرنا بگوش و چشم شنونده ها و خواننده های بیچاره می رسانند. از کارهای قدیم و جدیدم صحبت می کنند که همه " عالی " و مافوق تصور بوده اند. . . از جایزه هایم حرف می زنند و از جایزه هایی که حقم بود و نگرفتم. . . 0

سخنرانی هایم در جشنواره ها بصورت کلمات قصار تکرار می شود. . . و چه تاسف خواهند خورد که " هنرمند بزرگی " مانند من از میانشان پر کشید و به آسمان رفت. . . 0

جسدم از خانه سینما، شاید هم از رادیو میدان ارگ سابق به جلوی تالار وحدت خواهد رفت( بستگی دارد کدامیک زود تر خودشان را جلو بیندازند، خانه سینما یا رادیو) و البته معلوم نیست جسد را چه کسی کشف خواهد کرد. چون دوستان قدیم که کلی برایشان فداکاری کرده ای با دوستان جدید خوشند. بچه و فامیل هم اگر داشته باشی در بند کار خویشند. آدم هایی می آیند آنجا همدیگر را می بینند و خود را نشان می دهند، بعنوان اینکه هر هنرمندی بمیرد ما بخاطر " احترام به هنر " در تشییع جنازه اش شرکت خواهیم کرد. آدم هایی که سالهاست نمی دانند من( ببخشید، من به معنای همه هنرمندان است ) در چه شرایطی زندگی کرده ام. آدم هایی که از مشکلات و صدمات و اجحاف هایی که به من هنرمند شده حرفی نمی زنند، آدم هایی که نمی خواهند بدانند اگر ناتوان می شدمزندگی ام می چرخید یا به گدایی می افتادم. 0

عکاس ها و فیلم بردارها " عکس های زیبایی " از آدم هایی که دستشان را با ژست هنرمندانه ای به چشمان می کشند، ثبت می کنند؛ آدم هایی که نمی دانند من در این چهل و اندی سال چه کرده ام. چه بزرگ می شوم و چه بالنده ، برای چند روزی چه معروف و محبوب و دوست داشتنی! 0

چون دیگر نیستم که خاری در چشم کسی باشم

چون دیگر نیستم تا جای کسی را تنگ کنم

چون دیگر نیستم تا حسادتی بر انگیزم

چون دیگر نیستم تا ندانند با من چه کنند

صحبت از کسی که دنیا را ترک گفته، آسان است چرا که او نمی تواند جواب بی مهری ها را بدهد . . . 0

ثریا قاسمی
به بهانه مرگ حسین پناهی
مهرماه هشتاد و سه
مجله فیلم. شماره سیصد و بیست و دو